تصور کن ، اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها ، پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره ، نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره
همه آزاد آزادن ، همه بی درد بی دردن
تو روزنامه نمی خونی نهنگ ها خود کشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه ، بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
تصور کن ، اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش ، گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه اس
تمام جنگ های دنیا ، شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست ، برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه ، تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده ، وظن یعنی همه دنیا
" تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا "
یه دشت سرسبز ، یه رود پر آب
یه سد محکم ، داشتیم تو سیلاب
ما از خوشیها ، دلامون آزرد
سد و شکستیم ، دنیا رو آب برد
حالا از اون در و دشت ، چیزی نمونده باقی
انگار از این میخونه ، صد ساله رفته ساقی
حالا غم ما قد یه دریاست
جایی که باید دل به دریا زد همین جاست
نه کار ایناست نه کار اوناست
از این و اون نیست " از ماست که بر ماست "
فاصله یه حرف ساده ست بین دیدن و ندیدن
" بگو صرفه با کدومه ، شنیدن یا نشنیدن "
ما می خواستیم از درخت ها ، کاغذ و قلم بسازیم
بنویسیم تا بمونیم ، پشت سایه جون نبازیم
آینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم
رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم
زنگ خوش صدای تفریح ، واسمون زنگ خطر شد
تموم چوب های جنگل دسته ی تیغ تبر شد
فاصله یه حرف ساده ست بین دیدن و ندیدن
" بگو صرفه با کدومه ، شنیدن یا نشنیدن "
اگه حرفمو شنیدی جنگل و نده به پاییز
کاری کن درخت باغچه ، تن نده به خنجر تیز
با جوونه ها یکی شو ، قد بکش نگو که سخته
جنگل تازه به پا کن ، هر یه آدم یه درخته
فاصله یه حرف ساده ست بین دیدن و ندیدن
" بگو صرفه با کدومه ، شنیدن یا نشنیدن "
بوسه باد خزونی ، با هزار نا مهربونی
زیر گوش برگ تنها ، میگه طعمه خزونی
برگ سبز و تر و تازه ، رنگ سبزش و می بازه
غرق بوسه های باد و وحشت روزای تازه
می کنه دل از درخت و میشه آواره کوچه
کوچه ای که یادگار روزای رفته و پوچه
می شینه گوشه کوچه ، چشم به آسمون می دوزه
می کنه یاد گذشته ، دلش از غصه می سوزه
" یاد باد ، یاد گذشته شاد باد این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد "
یاد روزایی که کوچه ، زیر سایه تنم بود
مهربون درخت عاشق ، مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه باد ، چی بگم ای داد و بیداد
همه زردی و تباهی ، مردن و رفتن از یاد
خارم اگر از خواری ، خارم تو مپنداری
دانم که مرا با گل ، یک جا تو نگهداری
گل را تو به آن گویی ، کز عشق معطر شد
آن گل که فقط گل بود در حادثه پرپر شد
سودای تو را دارم ، من از دل و از جانم
گفتم که پیدا شو ، دیدند که پنهانم
گفتم که پیدا کن خود را و تو را با هم
گفتند که پیدا است در هر نفس آدم
پیداست و من پنهان ، من در تن و او در جان
یک آن نظری کردم ، در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری ، نزدیک تر از نوری
در راه عبور از تو ، من اینهمه دور از تو
یک عمر نیندیشم ، هیهات تو در پیشم
چشم است که بینا نیست ، در عشق که اینها نیست !
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرند سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره...
چه دردیست در میان جمع بودن ٬ ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ٬ ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن ٬ ولی لبهای خود همواره بستن
چه دردیست در میان جمع بودن ٬ ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به قربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امید خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن
" چه دردیست در میان جمع بودن ٬ ولی در گوشه ای تنها نشستن "
صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله میکرد
آسمون بغضشو تو پرده ابرای سیاهش پاره میکرد
رعد و برق نگاه شهر و با صداش خواب زده میکرد
زمین از این همه سنگینی بار به روی شونش گله میکرد
همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی
بیخیال ازناله ها و گله های برگای زردخزونی
جاده های بی کسی رو گم میکردم آروم آروم
تن غربت رو می شستم زیر قطره های بارون
من به یاد عطر بارون زده گلای پونه
می کشیدم پای خستمو تو جاده به هوای بوی خونه
وقتی که صدای خونه منو تا آخر جاده می کشونه
این سراب توی جاده که چشامو می پوشونه
تویه تاک قدکشیده پاگرفتی روی سینه م
واسه پا گرفتن تو عمریه که من زمینم
رازقد کشیدنت رو عمریه دارم می بینم
داری می رسی به خورشید ولی من بازم همینم
می زنن چوب زیرساقه ات واسه لحظه های رستن
ریختن آب زیر پاهات هی من و شستن و شستن
توی سرما و تو گرما واسه تو نجاتم عمری
تو هجوم باد وحشی سپر بلاتم عمری
آدما هجوم آوردن برگای سبزتو بردن
توی پاییز و زمستون ساقه تو به من سپردن
سنگینیت رو سینه من سایه تم نصیب مردم
میوه هاتم آخر سر که می شن قسمت هرخم
نه دیگه پامیشم این بارخالی از هرشک و تردید
می رم اون بالاها مغرور تابشینم جای خورشید
تن به سایه ها نمیدم بسه هر چی سختی دیدم
انقدر زجر کشیدم تا به آرزوم رسیدم
بذار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد و تابید میشه آسمونو بوسید...
* سیاوش قمیشی ... من تو او *
آوا , آوایی که از سنگ بر می آید ٬ سنگی از جنس دل ٬ دلی نا آرام . دلی که روزگاری نرم بود , نرم!
عشق را می فهمید و می خواست برای یکبار هم طعم عاشق شدن را بچشد . اما در گذر دوستان هر روز زخمی می خورد ٬ زخمی از دست زبان . شکست و خرد شد و دل را در دیواری از جنس سخت پنهان کرد و دیگر آن را به هیچ نسپرد . خندید به خود و دیگران . دیگران آنانند که ممکن بود عاشقش شوند ولی او می خندید در زیر باران ٬ بارانی که او را به یاد تمام اشکهایی که ریخته بود می انداخت.
حالا او دیگر از گریه متنفر شده است . زیباست این تنفر ٬ تنفری از جنس شیشه ...
ای کاش کسی بود و آن را می شکست ٬ کاش !!!
اما من او را یافتم در تنهایی خویش ٬ سخنانش را فهمیدم و تسکین یافتم . دیگر می دانستم که من تنهاترین نیستم . اینک با گرد آمدن جمعی از همفکرانم ٬ دیدی را که به سختی یافتیم به شما هدیه میکنم. به اندازه فهم خویش
اگر روزی کمکمان کردید ما را مدیون خود ساخته اید . Rainsleep
